راز سخن

بخش ۳۱۷ - الغشاوه

غشاوه پرده‌ئی باشد که حایل

غشاوه پرده‌ئی باشد که حایل
شود مرآت دل را در مشاغل
غشا خوانندش از بر دل نشیند
چو آید بر بصر تاریک بیند
بدل آنهم تواندکز صدا شد
صدا آن خاطره‌های ناروا شد
بود خود این صدا جز آن صدایت
که بر گوش آید آن بیمدعایت
بگوش آید اگر در ره صدائی
بود رو بر قفا کردن خطائی
غشاوه هست باری از صدایت
نه بر گوش آنکه آید از قفایت
صدای هر که بر اندازه اوست
ز نفس دون و فکر تازه اوست
غرض پیدا شود بر دل غشائی
که افتد روی مرآت از جلائی

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.