راز سخن

شمارهٔ ۳۰

از بهر قرار دل دیوانه خود باز

از بهر قرار دل دیوانه خود باز
با زلف تو گیرم ز سرافسانه خود باز
آواره بهر شهر چنانم که نبینم
یک دوست که پرسم خبر از خانه خود باز
بر باد مده کاه خود ای شیخ که بگرفت
از خرمن رندان دل من دانه خود باز
مستی که فتد بر گذر میکده در راه
باشد که ندادند ره کاشانه خود باز
سرمست چو بستم بتو پیمان ارادت
پیمایم از آن باده به پیمانه خود باز
هر چند که جان لایق جانان بجوی نیست
جان دادم و دیدم رخ جانانه خود باز
بر خیز صفی تا بگدائی بنشینیم
در میکده از همت شاهانه خود باز

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.