راز سخن

شمارهٔ ۳۷۳

تو نبودی نکوتر ار ز پری

تو نبودی نکوتر ار ز پری
می نکردی به پرده دل شکری
شادم از بخت خود کم آخر کار
کرد سوی غم تو راهبری
سر ز خجلت نهاد درکهسار
تا خرام تو دید کبک دری
روی و موی تو رنگ و بوی ببرد
از گل سرخ و نافه ی تتری
بیش وکم دیر و زود فاش و نهان
دل و دین از جوان و پیر بری
ای دریغا که پرده داری دوست
داد عادت مرا به پرده دری
پشت بر رامشیم و روی به رنج
گشته ام تا ز حضرتش سفری
شاخ امید در زمین طلب
بر نشان با وجود بی ثمری
چون صفایی مکن به ترس زیان
ترک سودا خلاف پیله وری

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.