راز سخن

شمارهٔ ۲۶۰

ز میر کعبه زرقی چند دیدم

ز میر کعبه زرقی چند دیدم
که زین کافر مسلمانی رمیدم
فکندم خرقهٔ تلبیس و طامات
به تن پیراهن تقوی دریدم
شعار زهد آوردم به بر چاک
قبای ننگ و بدنامی بریدم
ز مفتی بسکه بردم بوی سالوس
سر از دلق ریایی برکشیدم
کشیدم خط رسوایی به رخسار
ز بدگویان ملامت ها شنیدم
خراباتم برید از خانقه راه
که زین سو سیرت انصاف دیدم
نه پیر دیر از میر حرم خاست
که حسرت حاصل آمد از امیدم
از آن مغرور این رندم خوش افتاد
که از وی بوی غم خواری شنیدم
بحمدالله که محکم پنجه زد دست
به ذیل مرد آگاهی رسیدم
به سربازی صفایی شد سرافراز
از آن خواری بدین عزت رسیدم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.