شمارهٔ ۲۱۷
مرا هست امشب بتی درکنار
مرا هست امشب بتی درکنار
که رویش گلم در نظر کرده خوار
ز چهرش به مینو مرا نیست میل
ز لعلش به کوثر مرا نیست کار
ز لب غیرت لعل های بدخش
ز زلف آفت مشک های تتار
به رخ داغ گل های باغ بهشت
به بو رشک انفاس باد بهار
شب و روز می آیدم در نظر
دو چهرش دو ماه و دو زلفش دو مار
چنان ماه و ماری که چه شب چه روز
نه این را غروب و نه آن را قرار
چه ماری که با ماه پهلو زده
چه ماهی که با مار دارد جوار
ولی مار او را نباشد گزند
ولی ماه او را نگیرد غبار
چو خاکش به پا سر نهادم و لیک
از این هدیه گشتم بسی شرمسار
جفا همچو صبر منش بی درنگ
وفا همچو مهر منش پایدار
به غم خواری و مهربانی و لطف
چو عهد صفایی دلش استوار
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.