راز سخن

شمارهٔ ۶۴ - حکایت

دید مردی را عسس غلتان به خاک

دید مردی را عسس غلتان به خاک
نی ز خلق و نی زر سوائیش باک
زد بدو پائی که بر خیز و بیا
همره من جانب دیوان سرا
گفت اگر من پای رفتن داشتم
در ره مقصود خود بگذاشتم
کی چنین در نیمهٔ ره خفتمی
رو به سوی خانهٔ خود رفتمی

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.