راز سخن

شمارهٔ ۴۰۲

چشم مستت همه مردم کشد از بی‌باکی

چشم مستت همه مردم کشد از بی‌باکی
ای عجب مست که دیده است بدین چالاکی
خو از آن کرد دلم با غم عشقت که ندید
عشرتی در دو جهان خوش‌تر از این غمناکی
نه همین تیرگی از بخت من‌ آموخته شام
کز من‌ آموخته هم صبح گریبان چاکی
فلک عربده‌جو رام شود انسان را
غافل از خود مشو ای طرفه طلسم خاکی
معرفت پیشه کن ای آن که مقامی خواهی
که به جایی نرسد مرد ز بی ادراکی
دامنی در کفش البته فتد همچو صغیر
هر که در عشق نهد گام به دامن‌پاکی

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.