راز سخن

شمارهٔ ۳۰۶

سر و جان داده گدای در میخانه شدیم

سر و جان داده گدای در میخانه شدیم
رایگان لایق این منصب شاهانه شدیم
یار در خانهٔ دل بود و نمی‌دانستیم
شکرُ لله که کنون محرم این خانه شدیم
عجبی نیست که بیگانه شویم از همه خلق
ما که از خویش به‌سودای تو بیگانه شدیم
سنگ طفلان به‌سر خویش خریدیم آنروز
کز غم زلف چو زنجیر تو دیوانه شدیم
یافت چون گنج غمت جای بدل ز ابر مژه
آنقدر سیل فرو ریخت که ویرانه شدیم
منعما ناز فرما ز زر و سیم که ما
در ازل مخزن آن گوهر یکدانه شدیم
هر که را می‌نگرم مست و خراب است صغیر
ما در این شهر به مستی ز چه افسانه شدیم‌؟!

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.