شمارهٔ ۱۵۹
اگر که خانهٔ خمار دایمم وطن است
اگر که خانهٔ خمار دایمم وطن است
عجب مدار که این خانهٔ امید من است
گذاری از چه که پشتت ز بار غم شکند
بنوش باده دمادم که باده غمشکن است
به کوی میکده صحبت ز سیم و زر مکنید
که رفتهام من و سودا به نقد جان و تن است
مرا نصیحت واعظ چگونه درگیرد
که وعظ او همه اظهار فضل خویشتن است
نه من به خویش کنم عشقبازی ای یاران
به گردن دلم از زلف دلبری رسن است
دلا دگر ز غم خود سخن مگو با یار
که در میان تو و یار حایل آن سخن است
دو یار چون که هم آغوش میشوند آن به
کنند رفع موانع اگرچه پیرهن است
صغیر داشت به دل مطلبی و یارش گفت
چه مطلب است ترا کان به از رضای من است؟
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.