راز سخن

شمارهٔ ۱۲۹

دل مرا ز کمندت سر رهائی نیست

دل مرا ز کمندت سر رهائی نیست
کجا رود بکسش جز تو آشنائی نیست
بیا بیا که دلم بی تو از جهان سیر است
مرو مرو که مرا طاقت جدائی نیست
بدور چشم تو و زلف تو دگر کارم
بآهوی ختن و نافه ختائی نیست
بتان چو دل بربایند بوسه ئی بدهند
ولی تو را صفتی غیر دلربائی نیست
گدای شاه نجف شو که هیچ سلطنتی
به روزگار برابر بدین گدائی نیست
صغیر پیرهنی بیش از جهان نبرد
کنون غمی بدل او را ز بی قبایی نیست

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.