راز سخن

غزل شمارهٔ ۶۳۲۷

مکن تعجب اگر شد چراغ ما روشن

مکن تعجب اگر شد چراغ ما روشن
چراغ زنده دلان را کند خدا روشن
ملایمت ز طمع پیشگان به آن ماند
که شمع موم به منزل کند گدا روشن
همیشه بخت سیه روز در میانم داشت
مرا چو شمع نگردید پیش پا روشن
اگر چه هست کدورت میان چشم و غبار
شد از غبار خط او سواد ما روشن
به غور معنی نازک رسند صافدلان
هلال چهره نماید چو شد هوا روشن
امید هست که چشم بصارت صائب
شود ز خاک در شاه اولیا روشن

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.