راز سخن

غزل شمارهٔ ۵۸۵۸

ما همچو آفتاب به هرجا رسیده‌ایم

ما همچو آفتاب به هرجا رسیده‌ایم
هر کوچه‌ای که هست به عالم دویده‌ایم
وحشت کنیم ازآن که به خلق است آشنا
ما چون غزال، رام زهر خود رمیده‌ایم
گر خون عرق کنیم چو خورشید دور نیست
باری که آسمان نکشد ما کشیده‌ایم
چون میوه پخته گشت گرانی برد ز باغ
ما بار نخل چون ثمر نارسیده‌ایم
دل‌های مرده را ز دمی زنده کرده‌ایم
هرجا که همچو صبح قیامت دمیده‌ایم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.