غزل شمارهٔ ۵۵۱۲
دل صد پاره خود را به زلف یار می بندم
دل صد پاره خود را به زلف یار می بندم
من این اوراق را شیرازه از زنار می بندم
به چشم خیره رسوا نگاهان برنمی آیم
به افسون گرچه چشم رخنه دیوار می بندم
دم سرد خریداران اگر این چاشنی دارد
شوم گر آب گوهر یخ درین بازار می بندم
زبان در کام چون پیکانم از خشکی نمی گردد
لب خشک از تکلم چون لب سوفار می بندم
ز چشمم روی می تابد ز حرفم گوش می گیرد
نگه در چشم می دزدم لب از گفتار می بندم
ز تسخیر مزاح سرکش او عاجزم ور نه
به تردستی شعله را با خار می بندم
کمر در خون من صد عندلیب مست می بندد
گل داغی اگر بر گوشه دستار می بندم
فرستم نامه چون صائب به آن سنگین دل کافر
به بال نامه بر با رشته زنار می بندم
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.