راز سخن

غزل شمارهٔ ۵۲۴۴

من که هرپاره دلم هست به صد جا مشغول

من که هرپاره دلم هست به صد جا مشغول
بادل جمع شوم چون به تو تنها مشغول
خدمت دور به نزدیک نمی فرمایند
اهل دل را نکند عشق به دنیا مشغول
ماند از جلوه بی قیمت یوسف محروم
هرکه درقافله گردید به سودا مشغول
ماند چون آینه در دایره حیرانی
هرکه از ساده دلی شد به تماشا مشغول
قسمت دیده ز هر عضو جدا می گیرم
به تماشای توام بس که سراپا مشغول
هر نفس عشق دو صد نقش بدیع انگیزد
تا نگردد به خود آن آینه سیما مشغول
می شود صائب از اندیشه دنیا فارغ
شد دل هر که به اندیشه عقبی مشغول

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.