غزل شمارهٔ ۵۰۶۵
سر سبز آن که سعی کنددر هلاک خویش
سر سبز آن که سعی کنددر هلاک خویش
چیندچو سرو دامن همت ز خاک خویش
هرکس نداشت زنده شبی رابرای دوست
درزندگی نبرد چراغی به خاک خویش
ازدشمن غیور تنزل نمی کنم
در دیده سپهر زنم مشت خاک خویش
جرأت به تیزدستی من فخر می کند
ازکوهکن دلیر ترم در هلاک خویش
آن زلف همچو دام، که عمرش دراز باد
هرگز نکرد یاد اسیران خاک خویش
عاشق چرا امید نبندد به عشق پاک؟
شبنم عزیز باغ شد از چشم پاک خویش
صائب نیم ز تنگی دل غنچه سان ملول
چون گل شکفته ام ز دل چاک چاک خویش
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.