غزل شمارهٔ ۴۸۰۹
با عشق او ز هر دو جهانیم پاکباز
با عشق او ز هر دو جهانیم پاکباز
ما از دو خانه همچو کمانیم پاکباز
از خاک منت گل بی خار می کشیم
با آن که همچو آب روانیم پاکباز
از زخم خار شکوه نفهمیده ایم چیست
چون ماهیان ز تیغ زبانیم پاکباز
آهی است سرد در جگر آتشین ما
از برگ عیش همچو خزانیم پاکباز
آیینه ایم لیک ز حیرت درین بساط
از نقش دلفریب جهانیم پاکباز
چون سینه گشاده مستان ساده لوح
از خرده های راز نهانیم پاکباز
زان همچو شبنمیم درین بوستان عزیز
کز رنگ و بوی باغ جهانیم پاکباز
زان بی نشان به نام قناعت نموده ایم
هرچند ما ز نام ونشانیم پاکباز
صائب اگر چه هیچ نداریم در بساط
از چشم و خاطر نگرانیم پاکباز
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.