راز سخن

غزل شمارهٔ ۴۵۹۸

حسن از چشم نظربازان شود شاداب تر

حسن از چشم نظربازان شود شاداب تر
چهره گل راکند شبنم به آب وتاب تر
بر چراغ صبح می لرزد دل پروانه بیش
حسن دل را کرد در دوران خط بیتاب تر
هر قدر در موج سنبل چشمه طوفان می کند
نیست از چشم تر عاشق پریشان خواب تر
گرچه بود از زلف او حال پریشانی مرا
شد رگ جانم ازان موی کمر پرتاب تر
پا ز چشم خویش کن در کوچه باغ زلف یار
کاین ره خوابیده ازمخمل بود خوش خواب تر
هیچ روزن گرچه خالی ازفروغ ماه نیست
خانه های بی دروبام است خوش مهتاب تر
ساغرناکامی ازخود آب برمی آورد
می شود تبخال ازلب تشنگی سیراب تر
می تراودرازهای سربه مهر ازسینه زود
گوهر غلطان صدف را می کندبیتاب تر
گرچه از عنقا اثر درعالم ایجاد نیست
گوهر انصاف از عنقا بودنایاب تر
یکقلم اسباب دنیا پرده بیگانگی است
آشناتر باخداهرکس که بی اسباب تر
طاعت صدساله را برطاق نسیان نه، که نیست
پیش رحمت ازتهیدستی متاعی باب تر
نیست کارمهردلهارامنورساختن
روی جانان است ازخورشیدعالمتاب تر
رشته امیدراطی کن که درایام ما
بحرجودازچشمه سوزن بود بی آب تر
شدازخط صائب صفای آن لب لعلی زیاد
گوهر از گرد یتیمی می شود شاداب تر

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.