غزل شمارهٔ ۲۸۵۵
کجا دیوانه را دل از ملامت تنگ میگردد؟
کجا دیوانه را دل از ملامت تنگ میگردد؟
که نخل بارور را دل سبک از سنگ میگردد
ز دستانداز گردون کوتهاندیشی که مینالد
نمیداند که ساز از گوشمال آهنگ میگردد
ز بس عالم سیه در چشمم از نادیدنیها شد
مرا آیینه دل صیقلی از زنگ میگردد
به آهی کوه تمکین نکویان را سبک سازم
به من فرهاد سنگین دست کی همسنگ میگردد؟
چرا اندیشم از گرد گنه با رحمت یزدان؟
به دریا سیل چون پیوسته شد یکرنگ میگردد
اگر از زنگ میگردد سیاه آیینهها را دل
صفای چهره افزون از خط شبرنگ میگردد
مخوان بر زاهدان خشکطینت شعر تر صائب
که آب چشم نیسان در صدفها سنگ میگردد
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.