راز سخن

غزل شمارهٔ ۲۷۱۵

سینه‌ام از درد و داغ عشق روشن می‌شود

سینه‌ام از درد و داغ عشق روشن می‌شود
آنچه زنگ دیگران، آیینهٔ من می‌شود
کی حذر از انجم و افلاک دارد مرد عشق؟
بر تن مرغ همایون دام جوشن می‌شود
هرکه را از پا درآوردم به تیغ انتقام
در بیابان طلب سنگ ره من می‌شود
در حقیقت مرگ خصم آیینه‌دار عبرت است
غافل است آن کس که شاد از مرگ دشمن می‌شود
نیست غم خورشید را از خصمی تردامنان
در چراغ سینه‌صافان آب روغن می‌شود
داغ ما را سوده الماس آب و رنگ داد
زین جواهر سرمه چشم کور روشن می‌شود
(شعله سرگرمیی با خود اگر آورده‌ای
رو به هر خاری که آری نخل ایمن می‌شود)
گر چنین کلک تو صائب نغمه‌پردازی کند
عالمی از فکر رنگین تو گلشن می‌شود

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.