راز سخن

غزل شمارهٔ ۲۵۱۹

رخنه سیل اشک من در سد اسکندر کند

رخنه سیل اشک من در سد اسکندر کند
خون گرمم ریشه در فولاد چون جوهر کند
مهر خاموشی چه سازد با دل بیتاب من؟
سنگ خارا را شرار شوخ من مجمر کند
از حدیث تلخ ناصح شد گرانتر خواب من
بادبان را کشتی پربار من لنگر کند
حاصل تن پروری غیر از گداز روح نیست
چربی پهلوی گوهر رشته را لاغر کند
مبتلای شش جهت را چاره جز تسلیم نیست
رخنه زور نقش هیهات است در ششدر کند
سینه چون بی آرزو شد روضه جنت شود
دل چو گردد آب، کار چشمه کوثر کند
ناقصان را خلق خوش سازد ز ارباب کمال
در نظرها عیب خامی را هنر عنبر کند
آرزوی آب حیوانش شود صورت پذیر
روی در آیینه زانو گر اسکندر کند
حرص صائب تلخ دارد زندگانی را به مور
ورنه اکسیر قناعت خاک را شکر کند

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.