راز سخن

غزل شمارهٔ ۲۰۸۶

تا از عقیق او به بدخشان سخن گذشت

تا از عقیق او به بدخشان سخن گذشت
از سنگ، لعل چون عرق از پیرهن گذشت
دامان چین ز عطسه خون لاله زار شد
از بس نسیم زلف به مغز ختن گذشت
گرد لب پیاله که از مجلس شراب
حرفی برون نبرد اگر صد سخن گذشت
یوسف ز شرم سر به گریبان چاه برد
تا از قماش پیرهن او سخن گذشت
آتش ز روی صورت دیوار می چکد
پروانه چون تواند ازین انجمن گذشت؟
صائب کمال زلف در آشفته خاطری است
نتوان ز بیم ناخن دخل از سخن گذشت

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.