غزل شمارهٔ ۱۲۱۲
هاله گرد ماه رخسارش خط شبرنگ بست؟
هاله گرد ماه رخسارش خط شبرنگ بست؟
یا به دل بردن کمر ماه تمامش تنگ بست
کاروان حسن پنداری مسافر می شود
کز خط مشکین، لب لعلش میان را تنگ بست
لنگر تمکین نگردد قاف، حسن شوخ را
کوهکن تمثال شیرین را چسان بر سنگ بست؟
رنگ در هر دیدن از شاخی به شاخی می پرد
وقت آن کس خوش که دل بر عالم بیرنگ بست
صائب از رنگین عذاران چشم بستن مشکل است
چشم خود را چون حباب از باده گلرنگ بست؟
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.