راز سخن

غزل شمارهٔ ۹۹۰

عرض نادادن کمال خود، کمال دیگرست

عرض نادادن کمال خود، کمال دیگرست
چهره پوشیدن حالان را جمال دیگرست
می کند هر چند چشم شور طوفان در گزند
خودپسندی مرد را عین الکمال دیگرست
کیست عقل کل که در چرخ آورد افلاک را؟
جنبش این سایه از رعنا نهال دیگرست
گرچه حسن آن پریرو بی مثال افتاده است
رزق هر آیینه ای از وی مثال دیگرست
زان به ظاهر بسته ام از شکر لب، کز سایلان
شکر بی اندازه تمهید سؤال دیگرست
آدمی هر چند باشد در هنر کامل عیار
خویش را کامل ندانستن کمال دیگرست
ظلمت شبهای هجران رنگ بست افتاده است
ورنه هر داغ آفتاب بی زوال دیگرست
لقمه خوان کرم هر چند چرب افتاده است
بر جگر دندان فشردن ها نوال دیگرست
بی دماغی را که سر می پیچد از آزادگی
سایه بال هما صائب و بال دیگرست

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.