راز سخن

غزل شمارهٔ ۷۵۰

بشنو ز من ترانه غیرت فزای را

بشنو ز من ترانه غیرت فزای را
گر مردی ای سپند، نگه دار جای را!
سختی پذیر باش گر اهل سعادتی
کز استخوان گزیر نباشد همای را
هر چند سر به دامن محمل گذاشته است
دل می تپد همان ز جدایی درای را
چند ای سیه درون خود آرا درین بساط
پنهان کنی به بال و پر خویش پای را؟
روشن ضمیر باش که این بال آتشین
بر چرخ برد شبنم بی دست و پای را
جمعی که از ملایمت آزار دیده اند
بر برگ گل شمرده گذارند پای را
بدطینتان برای شکم خون هم خورند
سگ دشمن است بر سر روزی گدای را
صائب به غور ناله عشاق می رسد
در راه فکر هر که فشرده است پای را

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.