راز سخن

غزل شمارهٔ ۷۳

نعل در آتش گدازد، روی گرمت بوس را

نعل در آتش گدازد، روی گرمت بوس را
زخمیِ دندان کند لعلت لبِ افسوس را
ناله و افغانِ من از لنگرِ تمکینِ اوست
بت ز خاموشی به فریاد آورد ناقوس را
خط چنین گر تنگ سازد بر دهانش جای بوس
می‌کند گنجینهٔ گوهر کفِ افسوس را
گردشِ نُه آسمان از آهِ آتشبارِ ماست
شمع می‌آرد به چرخ از دودِ خود فانوس را
دیدنِ گل از قفس، بارست بر مرغِ چمن
رخنهٔ زندان کند دلگیرتر محبوس را
سر ز دنبالِ خودآرا بر ندارد چشمِ شور
محضرِ قتل است حسنِ بال و پر طاوس را
دیده ای کز مو‌شکافی پرده‌سوزِ غفلت است
خانهٔ صیاد داند خرقهٔ سالوس را
صاحبانِ کشف بیقدرند در درگاه حق
نیست صائب پیشِ شاهان رتبه‌ای جاسوس را

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.