غزل برنج
تا بدلخواه کبوتر سفره اندازد برنج
تا بدلخواه کبوتر سفره اندازد برنج
کاش در باران اشکم قد برافرازد برنج
چنگ جنگل شد نسیم آهنگ تا در گوش دشت
چشم انداز افق را نغمه پردازد برنج
در نی شالی اگر آواز بومی بشکند
جیره خوار قریه را در شکوه اندازد برنج
خوشه در پستان حسرت خون ما را شیر کرد
تا که شیرین قصه ای از غصه آغازد برنج
آسمان دشت پُر گرد است از پای نشاط
تا به رهواری که صبر ماست می تازد برنج
گر بکار خصم آید گو که: در رویای سبز
آنقدر ماند که رنگ آشنا بازد برنج
ور بکام دوست گردد گو: به شالیزار سرخ
قطره قطره خون ما را نوش جان سازد برنج
ناز پرورد سرود شاعران شهر نیست
برخود از شعری که ((شیون)) سر کند نازد برنج
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.