جدال درد
با سپیدهدمی
با سپیدهدمی
که غرقِ رویای عشق است
کودکانِ آب و آفتاب و آئینه
در پی میوههای بهشتی
_بیخواب و حیران_
به جدال درد میروند...
که زندگی
ترانهخوان میشود
روال هر روزهاش را
در پینههای دستهای خسته؛
ببین!
این چکامه
که میبارد از چشمهای ما
در روشنای شهر،
هرگز به زلالیِ قلبهای بلورینِ آنها
نخواهد بود...
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.