عبث
چراغهای خیابان
چراغهای خیابان
روشن که میشوند
یاد تو میافتم
و بوی نانهای کپکزده...
یاد لرزش دستت وقتی تکهتکه میشوی
لای چرخدندههای عبثِ بودن،
چراغها روشن میشوند
و من تو را
میبینم در مارپیچ لحظهها
و زبالههای سرگردان!
یاد تو میافتم
که برای کودکت
قصهٔ مردی را میگفتی
که میخواست زندگی کند...
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.