راز سخن

طوفان

آن روز که تمام پنجره‌هایم را بستم

آن روز که تمام پنجره‌هایم را بستم
خودم ماندم و دنیایی از تو؛
تو که تمام قصه‌هایت
گریه‌های شهر بود و دود و رفتن...
تو که پای تمام ثانیه‌هایم
از رفتن نوشتی...
از دور شدن...
از پرواز...!
از من عبور کردی و شیشه‌ها را شکستی...
طوفان گرفت
و من دست در دست عروسکم،
بادها را رقصیدم...!
و من غرق در صدای باد
چقدر گریه کردم...!
حالا
فقط منتظرم
پشت لالایی قصه‌ها
زیر باران دود...

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.