راز سخن

همیشگی

تو کشف تازه‌ای نیستی

تو کشف تازه‌ای نیستی
چهار فصل در تسخیر توست
از پلک پرنده‌ها آغاز شدی
و من قد کشیدم در شفق چشم‌های تو
به سرزمین من که آمدی
در میان دست‌هایت
رویاهایم زنده شدند
و اینگونه نفس کشیدم تا تو؛
تو کشف تازه‌ای نبودی
تو همیشگی
همیشگی
همیشگی
.
.

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.