میرویم
بار سفر میبندم
بار سفر میبندم
و تاریکی مطلق جهان را
میسپارم به چشمهای دریدهٔ روزگار
و بغض فروخوردهام را
در سطرهای سپید میبارم
دستهایت را بده به من
باید برویم
باید برویم
بار سفر ببند
باید برویم...
باید برویم و همسایهٔ آب و آفتاب شویم
بین خودمان باشد:
انتهای این جاده
کوچهایست که به چشمهای تو میرسد...
بیا
با من بیا
برسیم به چشمهای تو!
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.