راز سخن

تغرل چشمت

زنده‌ام در تغزل چشمت، روحِ طوفانی‌ام پر از فریاد

زنده‌ام در تغزل چشمت، روحِ طوفانی‌ام پر از فریاد
جسم من گُر گرفته از یادت، از تو، تا آتشی به جان افتاد
این منم، بخت سرکشِ دردی، که نشسته به فالِ قهوهٔ تو
تلخ و شیرین قهوه‌ات گم شد، تا ببینی که هرچه باداباد
ذره‌ذره سقوط باریدی، در سراشیبیِ حضور خودت
زخم‌های عمیقِ رفتنِ تو، بی‌قراری به قصه‌هایم داد
پر شدم از هراس بی‌پایان، شعرِ شب‌های من شده چشمت
آرزو می‌کنم که برگردی، تا شوم از حصار غم، آزاد

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.