راز سخن

رفاقت

باز هم پشت باغ چشمانم ، انتظاری غریب روییده ست

باز هم پشت باغ چشمانم ، انتظاری غریب روییده ست
بازهم یک نفس سیاهی و درد، در حیاطم شبانه تابیده ست
هیچ کس نیست باورم بکند ، دست بر زخم شانه ام بکشد
هیچ کس هم ندیده ازسردرد، بغض برگونه هام باریده ست
زخمی اشتباه دیرینم ، سنگسار هجوم باورها
خشم سنگی که بازاز ته دل، پیکرم را شدید بوسیده ست
شاعر زخم خورده ی شعرم ، زیر آوار حس کال خودم
مرگ احساس کهنه ای ست که باز،نسخه ای ازغروب پیچیده ست
هیچ کس هم نخواست تا دیگر، نشوم زیر غصه ها مدفون
آه دیرست و پیکرم این بار، زیر آوار درد پوسیده ست
باورم می کنی رفیق دلم؟ ، من همان اشتباه دیرینم
بی گمان این صدای تقدیراست، که به این حس و حال خندیده ست

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.