راز سخن

جواب

آمد به روح خالی من اضطراب داد

آمد به روح خالی من اضطراب داد
بر انجماد ثانیه هایم شتاب داد
می خواستم که باز ببارد به روی من
اما کویر شد به نگاهم سراب داد
یک صندلی..درخت! برایم حساب کرد!
در حیرتم چه وقت به دستم طناب داد؟!
من را به سمت چوبه ی دارم کشید و بعد
با قاه قاه خنده دلم را عذاب داد
جسمم کشیده شد به سر دار لعنتی
آری چه خوب عشق مرا او جواب داد!

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.