راز سخن

بخش ۲۸ - تمثیل در بیان نسبت عقل با شهود

ندارد باورت اکمه ز الوان

ندارد باورت اکمه ز الوان
وگر صد سال گویی نقل و برهان
سپید و زرد و سرخ و سبز و کاهی
به نزد وی نباشد جز سیاهی
نگر تا کورِ مادرزادِ بدحال
کجا بینا شود از کُحلِ کَحّال
خرد از دیدنِ احوالِ عُقبا
بود چون کورِ مادرزادِ دنیا
ورای عقل، طوُری دارد انسان
که بشناسد بدان اسرارِ پنهان
بسانِ آتش اندر سنگ و آهن
نهاده است ایزد اندر جان و در تن
چو بر هم اوفتاد این سنگ و آهن
ز نورش هر دو عالم گشت روشن
از آن مجموع پیدا گردد این راز
چو دانستی برو خود را برانداز
تویی تو نسخهٔ نقشِ الهی
بجو از خویش هر چیزی که خواهی

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.