راز سخن

بخش ۳ - الضلال المبین

گیرد از کسب خویش رزق حرام

گیرد از کسب خویش رزق حرام
قَدَری، اینت حمق و جهل تمام
شبهۀ او که منشأ شر شد
با جوابش بسی مکرّر شد
بازخوان و بدان یکایک را
تا کند زایل از تو این شک را
تا کی آخر از این دوروئی تو
فتنۀ خلق و هرزه گوئی تو
یا مسلمان محض شو در دین
یا بکلّی طریق کفر گزین
همه دانند مردم از که و مه
که زن قحبه از مخنّث به
چون نه اینی نه آن، همان و همین
کرده دور از خودت به صد نفرین
زان منافق همیشه نام تو شد
«اسفل السافلین» مقام تو شد
از مسلمانی این صفت دور است
زانکه از شرک​های مستور است
اندرین ره ترا بسی بیم است
چاره تفویض یا نه تسلیم است
هرکه در بحر دست و پای زند
نفس خود را بدان تباه کند
وان غریقی که تن در آب دهد
هست ممکن کز آن بلا برهد
اندر آب اوفتاده​ای زنهار
قوّت خویش را بدو بسپار
آنکه خود را در آب مرده شناخت
موج دریاش هم برون انداخت
زانچنان بحر مظلم خونخوار
تخته​ای نادر اوفتد به کنار

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.