راز سخن

بخش ۴ - حکایت

صانعی کوزه ​ای ز برف بساخت

صانعی کوزه ​ای ز برف بساخت
کرد پر آب و اندر آب انداخت
کوزۀ برف ناگه ازتب و تاب
آب گشت و برآمد آب به آب
چیست اندر مَثَل همه عالم
عدمی در میان بحر عدم
هرچه را پیش و پس عدم باشد
بود و نابود او بهم باشد

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.