دفتر چهارم - قسمت اول
بخش پنجم - قسمت اول
شیخ در کتاب نجات گفت: فلک حیوانی است که مطیع خداوند است.
محققی گفت: هنگامی که چیزهائی چون مگس و سوسک زنده است، چه چیز مانع آن است که گوئیم خورشید و ماه زنده است. یکی از عرفا در وصف افلاک چه نیک گفته است:
شیخ مقتول ابوالفتح شهاب الدین یحیی خواهرزاده ی شهاب الدین سهروردی، جهانگرد و ریاضت کش بود. وی قصد حلب کرد و ملک طاهر وی را سخت گرامی بداشت.
از این رو فقهای حلب به وی حسد بردند و فتوای قتلش بدادند. و به سال پانصد و هشتاد و شش کشته شد.
یکی از اهالی کوفه از والی آن سامان شکوه به مأمون برد. وی گفت: من عادل تر و راست تر از وی میان والیان خود سراغ ندارم.
مرد گفت: اگر چنین است، شهرها را یکایک از او نصیب ده تا سهم همگان از او برابر بود. در این صورت، نصیب ما از او بیش از سه سال نخواهد بود. مأمون بخندید و آن والی را عزل کرد.
حکیمی گفت: اگر ترا حکمروائی جائی دادند، از این که در حکمروائی از خویشاوندانت یاری خواهی بر حذر باش. چه اگر چنان کنی، بتو آن رسد که به عثمان بن عفان رسید. حقوق خویشاوندان خود بمال ده نه به حکمروائی.
در این که آیا تغییر خلق خوی آدمی ممکن است یا نه، اختلاف نظر است. غزالی در احیاء و محقق طوسی در اخلاق گفته اند که ممکن است.
و نظر ایشان را این فرموده ی پیامبر (ص) تأیید همی کند که فرمود: خلق و خوی خویش نیکو سازید اما پاره ای از بزرگان را عقیده بر آن است که دگرگونی خلق و خوی ممکن نشود. شاعری به همین سبب سروده است:
هر بیمارئی را داروئی است که با آن به شود. حماقت اما مداواگر خویش را خسته کند.
و در دیوان منسوب به امیرمؤمنان(ع) آمده است:
هر زخمی را داروئی است. جز بدخلقی که آن را درمانی نبود.
راغب در ذریعه در این باره گوید: کسی که گفته است دگرگونی خلق و خوی ممکن نبود، قوه را به اعتبار آن مراد داشته است و این سخنی درست است.
چه محال است که آدمی از دانه سیب حاصل آید. اما آن کس این دگرگونی را شدنی دانسته است، فعلیت یافتن قوه را مراد داشته است و فساد آن را به اهمالش.
چه شود که دانه با تفقد نخل شود یا مهمل رها شود و گندد. از این رو، اختلاف این دو دسته، برحسب اختلاف دیدگاهشان است.
منصور، خلیفه، مردی را بر خراسان ولایت داد که نرمش بسیار داشت. روزی زنی به دادخواهی نزدش آمد و خیری از وی ندید.
گفت: دانی امیر المومنین از چه روترا ولایت داده است؟ گفت: نه. گفت: از آن رو که بنگرد آیا امور خراسان بی والی گذرد یا نه؟
منصور خلیفه عباسی به لشکریان خود گفت: آن کس که گفت: سگ خویش گرسنه بدار تا فرمانت برد، راست گفته است. سپاهیان گفتند: بلی، اما شود که دیگری گرده ی نانی بوی نمایاند و سگ ترا بگذارد و از پی او رود.
گفته اند عبدالملک قبل از خلافت، دائما به مسجدالحرام بود و نماز و قرائت مواظبت همی کرد. چندان که وی را کبوتر حرم نام نهاده بودند.
زمانی که خبر خلافت بوی رسید:، قرآن در دامن داشت. آن را بگذاشت و گفت: اینک زمان جدائی من و تو است.
بشر حافی را گفتند: ما را وصیتی کن. گفت: در خانه مانید. چه ترک حکمروائی، حکمرانی است.
امیر مومنان(ع) فرزندش محمد بن حنفیه را به جنگ ها پیش همی فرستاد و با حسن و حسین(ع) چنان نمی کرد و می فرمود: او فرزند من است و این دو فرزندان پیامبراند(ص).
محمد بن حنفیه را اما گفتند، چگونه پدر ترا به جنگ همی فرستد و ایشان را نه؟ گفت: من دست راست اویم و آن دو چشمانش. و وی با دست راست خویش از چشمانش حراست همی کند.
علامه، در کتاب تحفه به اصرار گوید که فلک زهره بالای فلک شمس است. و سرور، غیاث الدین جمشید کاشی در رساله ای بنام سلم السماوات به پاسخ گوئی او پرداخته است.
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این اثر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره آثار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.