شمارهٔ ۷۹
بی نقاب آن جمال نتوان دید
بی نقاب آن جمال نتوان دید
در رخش جز مثال نتوان دید
روی او را بزلف و خال توان
دید بی زلف و خال نتوان دید
بخیالش از آن شدم قانع
که از او جز خیال نتوان دید
خود جمال کمال روی ترا
بی حجاب جلال نتوان دید
ذات مخفی است از صفات کمال
بی صفات کمال نتوان دید
آفتابی است در ظلال نهان
زو بغیر از ظلال نتواندید
بپذیرد زوال مهر رخش
مهر او را زوال نتواندید
همه گرد سراب میگردیم
چونکه آب زلال نتواندید
مغربی هیچ چیز از آن عنقا
بجز از پر و بال نتوان دید
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.