راز سخن

شمارهٔ ۹۷

چو چشم تو من فتنه جویی ندارم

چو چشم تو من فتنه جویی ندارم
چو زلف تو آشفته خویی ندارم
چنان کرد عشقت مرا پیش مردم
که جز اشک خود آب رویی ندارم
ز اشکم به هر سو روان گشته جویی
جز آن سرو قد جست و جویی ندارم
ز سودای زلف تو دیوانه گشتم
جز آن زلف پروای مویی ندارم
بکش شاهدی را به زخمی به تیغت
که من غیر از این آرزویی ندارم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.