شمارهٔ ۷۲
عاشق سرمست با جانانه ای
عاشق سرمست با جانانه ای
همنشین بودند در یک خانه ای
نازکی باریک بینی خوش لقا
حلقه ای زد بر در خلوتسرا
گفت عاشق کیست بر در وقت شام
گفت هستم بنده باریکک به نام
گفت اگر موئی نگنجی در میان
جان و جانانست و جانانست و جان
او نمی گنجد که می گوئیم او
او نمی گنجد چه جای ما و تو
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.