غزل شمارهٔ ۱۴۴۲
سروری خواهی بیا و سر بنه
سروری خواهی بیا و سر بنه
سر نهادی پا از آن خوشتر بنه
پیش پیشانی مده دستار را
مفردی دستار را بستر بنه
ای که گوئی جام می نوشیده ایم
خم بگیر ای یار ما ساغر بنه
تا کی از دفتر سخن گوئی به ما
لوح محفوظش بخوان دفتر بنه
عارفانه نفی غیر او بکن
رو قدم در راه پیغمبر بنه
گر نداری ذوق سرمستی ما
رخت بند و بار خود بر خر بنه
سر به پای سید مستان فکن
این کلاه سلطنت از سر بنه
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.