غزل شمارهٔ ۱۴۰۷
ما نقش خیال تو نگاریم به دیده
ما نقش خیال تو نگاریم به دیده
کاری به جز این کار نداریم به دیده
در گوشهٔ دیده به خیال تو نشستیم
عمری به خیالت به سرآریم به دیده
جز تور خیال تو که نقش بصر ماست
در دیده خیالی ننگاریم به دیده
گر زان که ز ما بر سر کوی تو غباریست
بر خاک درت آب بیاریم به دیده
جان در تن ما عشق نهاده به امانت
گر می طلبد هان بسپاریم به دیده
هر شب من و رندی به هوای مه تابان
تا روز ستاره بشماریم به دیده
در دیدهٔ ما معنی سید بنماید
هر صورت خوبی که نگاریم به دیده
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.