غزل شمارهٔ ۱۴۰۴
جان ز جانان دریغ دارم نه
جان ز جانان دریغ دارم نه
دل به غیری دگر گذارم نه
هر چه دارم امانت عشق است
جز بدان حضرتش سپارم نه
در خرابات همدم جامم
هیچ همدم چو جام دارم نه
ساقیم او و می محبت او
دست از می خوری بدارم نه
دیده روشن به نور طلعت اوست
غیر او در نظر نگارم نه
به جز از تخم دوستی تخمی
در زمین دلم بکارم نه
نفسی بی هوای سید خویش
در همه عمر خود برآرم نه
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.