غزل شمارهٔ ۱۳۸۴
عشق او شمع خوشی افروخته
عشق او شمع خوشی افروخته
جان من پروانهٔ پر سوخته
عشقبازی کار آتش بازی است
او چنین کاری مرا آموخته
چشم بندی بین که نور چشم من
رو گشوده دیدهام را دوخته
سود من بنگر که سودا کردهام
می خریده زاهدی بفروخته
نعمت او نعمتاللّه من است
دل چنین خوش نعمتی اندوخته
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.