راز سخن

غزل شمارهٔ ۱۱۸۲

مست و رند و لاابالی در جهان افتاده‌ایم

مست و رند و لاابالی در جهان افتاده‌ایم
بر در میخانهٔ خمار سر بنهاده‌ایم
جام‌های خسروانی خورده‌ایم اندر الست
تا نپنداری که ما امروز مست باده‌ایم
بر در سلطان عشقش چون گدایان سال‌ها
بر امید وعدهٔ دیدار او استاده‌ایم
ما به بدنامی اگر چه ننگ خلق عالمیم
جز به نام صانع بی‌چون زبان نگشاده‌ایم
ساکن میخانه‌ایم و عشق می‌ورزیم فاش
فارغ از پیر و مرید وخرقه و سجاده‌ایم
نعمت اللهیم و در اقلیم عالم مُهروار
بر در و دیوار و بام خاص و عام افتاده‌ایم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.