راز سخن

غزل شمارهٔ ۱۱۱۴

به عشق چشم بیمارت دلم بیمار می‌بینم

به عشق چشم بیمارت دلم بیمار می‌بینم
ولی از نوش سیراب لبت تیمار می‌بینم
همیشه چشم سرمست تو را مخمور می‌یابم
ولی در عین سرمستی خوش و هشیار می‌بینم
لب لعلت چو می‌بوسم حدیثی بازمی‌گویم
از آن طوطی نطق خود شکرگفتار می‌بینم
نهال سرو بالای تو را بر دیده بنشانم
چه نخلست اینکه چشم خویش برخوردار می‌بینم
به عالم هرکجا حسن رخ خوبی که می‌باشد
خیال عکس خورشید جمال یار می‌بینم
ببین بی‌روی جانانه چه باشد حال جان و دل
چو بی‌گل خاطر بلبل چنین افکار می‌بینم
چو سید صوفی صافی که باشد ساکن خلوت
ز عشقت بر سر بازار شسته زار می‌بینم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.