راز سخن

غزل شمارهٔ ۸۷۵

گر تو مرد موحدی ای یار

گر تو مرد موحدی ای یار
چه کنی دوستی تو با اغیار
جام توحید نوش شادی ما
تا که گردی ز عمر برخوردار
تو به کثرت چنین گرفتاری
دم ز توحید می زنی هشدار
جام گیتی نما به دست آور
نظری کن به مجمع انواز
همه عالم خزانهٔ عشق است
خازنش بین و مخزن اسرار
دُردی درد نوش رندانه
دل بیمار می کنش تیمار
نعمت الله مدام سرمست است
درخرابات همدم خمار

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.