راز سخن

غزل شمارهٔ ۶۴۷

کردگار از کرم عیانم کرد

کردگار از کرم عیانم کرد
واقف از حال این و آنم کرد
من چو بی نام و بی نشان بودم
بی نشانی مرا نشانم کرد
به تجلی ظاهر و باطن
گاه پیدا و گه نهانم کرد
در دل آمد به جای جان بنشست
رحمتی خوش به جای جانم کرد
می خمخانه را به من بخشید
ساقی مست عاشقانم کرد
تا شوم رهبر همه رندان
رهنمودم به رهروانم کرد
شرح علم بدیع او خواندم
این معانی از آن بیانم کرد
چون ز هستی خود فنا گشتم
باقی ملک جاودانم کرد
نعمت الله به من عطا فرمود
رازق زرق بندگانم کرد

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.