غزل شمارهٔ ۵۹۲
یاری که می ننوشد از ذوق ما چه داند
یاری که می ننوشد از ذوق ما چه داند
ناخورده دُرد دردش صاف دوا چه داند
همدم نگشته با جام ساقی کجا شناسد
میخانه را ندیده بزم خدا چه داند
حالم ز عاشقان پرس تا با تو باز گویند
از عاقلان چه پرسی عاقل مرا چه داند
از جام ابتلایش ذوقی که مبتلا راست
هر کو بلا ندیده ذوق بلا چه داند
گوید که ماجرائی با رند مست دارم
رندی که مست باشد او ماجرا چه داند
نوری که در دل ماست خورشید ذرهٔ اوست
هر بی بصر ز کوری نور و ضیا چه داند
سلطان خبر ندارد از حال نعمت الله
اسرار پادشاهی مرد گدا چه داند
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.